همسر بی لیاقت
شاعر: علی مهدوی                موضوع: اجتماعی                قالب: مثنوی                فراخوان: بدون فراخوان
فرستنده: علي مهدوي                تاریخ ارسال: 2014-06-26                بازدید: 3702     

همسر بی لیاقت

 

نقلی کنم هر آنچه در توان است
و آنچه بر زبان من روان است
 

برایتون کمی کنم دردِ دل

زِ همسران سنگدلان بیدل

 

قصه بگم  بر خواهران بی کس
و دختران سرکشان هر کس
 

غصه کنم بر شوهران تازه

جان دلم زین دختران گدازه

 

حذر کن از همسر بی لیاقت
تهی کند پیکر تو زِ خونت

 

فکرت همان که دستت است کنیزک؟

خوارت کند قوزت شود دو قوزک
 

زِ ابلهی مالت کند بر هدر

ترا کند در زندگی دربدر


گر ندهی ز عربده بنالد

روز و شبت مغز سرت بخارد
 

گر بدهی جیب ترا بلاند

روز و شبش چون خِپلی بخوابد
 

طاست کند با تو شود سربسر

ماتت کند آرت برات دردسر
 

عروسکت پُز میده هِیْ تو خونه
منم دختر ناز و یک نمونه
 

قشنگیم در دختری تو دیدی؟
شیرینتر از من تو کسی شنیدی؟
 

تاب و توان دوریم نداری
یه روز أزِت که دور شوم میمیری
 

میگه بهت مادر تو فضوله
کرده مرا در پَنجه اش مُچاله
 

همخونگی با ننه ات مُحاله
زندگیم با پیرزن وَباله
 

براش شدم همیشه مثل نوکر
کرده مرا بین دو دستش پَکر
 

چه مادرِ خِرِفت زده، چه بختی
زندگیم سر میکنم به سختی
 

نه مبلی و نه ماشین و نه تختی
نه آیپد و نه لَپ تاپ و نه رختی
 

برو بینم برام بیار آیفونی
شب که میای یادت نره بستنی
 

لباس من دگر مُدی نداره
برام بدوز لباس مُد دوباره
 

خسته شدم دردی دوا نکردی
طلا و زر بر تن من نکردی
 

پیله شدم چه پول داری چه هستی؟
به من بگو تا ببییم که هستی
 

موکت بِخَر تازه کنیم دوباره
پول نداری ربطی به من نداره
 

زنجیر نو برام ببند به گردن
مرا بِبَر به کاخ و باغِ لندن
 

شوهر دوست من به یک اشاره
هر چه زنش بگه براش میاره
 

کنون شِنو از دهنم پاسخی
داغتر از آش تو کاسه و کاتخی
 

بهت میگم بهش بدی جوابی
که راحتی در بسترت بخوابی
 

عبرت کند آدم شود حسابی
رامَش کنی بر تو کند حسابی
 

دوپاش ببندی نَپَرد جفتکی
بر شوهرش جیغ نکشد اندکی
 

سلام بروح ماهت ای أَرْ أَرَم

صدای تو بدتر شدش از خَرَم

 

نیمِ تنت گر چه بُدَش چون پری
نیمِ دگر هرگز نَبُد جز خری
 

برو بِمَکْ پستانکی در نَنی
در خونِ من دگر نکن آبتنی
 

سزایت است شبانه روز لالایی
نه پُخت و پَز بدانی و نه چایی
 

نه هم چلو کباب و مرغ و ماهی
فقط همین به من بکن نگاهی
 

کجا دیدی دختر ناز و نابی؟
چنین زنی در جنّتم نیابی
 

بس کن دگر مگر تو حور عینی؟

نکش برام بر سر من تو بینی
 

شبانه روز بر سر من مینازی
بر شوهرت نه سرْ تهِ پیازی
 

چقدر زدی بر سر من دمپایی
کاری نکن باهات کنم بای بایی
 

نعره نکش دگر تو ای ضعیفه
قربون دست و پام بشی نحیفه
 

بدستت است یه پپسی و یه چپسی
مثل لِمِز به گوشیت میچسپی
 

چون رادیو در تلفون وَنگ کنی
تا هر زمان زِ خستگی هَنگ کنی
 

تمام وقتت صرف آهنگ کنی
مثل خری همراه آن هَنگ کنی
 

پُدْر و ماتیک کنی بر کس و بیکس
جنگ و جنجال کنی بر شوهرت بس
 

نزد من بوی تنت مُسیر است
بر غریب عطر و گُل و حریر است
 

بر سر مال همیشه پرخاش کنی
چون مگسی در گوش من خاش کنی
 

پول که دَهَم عاشق بند کیفی
پولی که نیست نه دوست و نه رفیقی
 

زحمت کشم برای تو یه عمری
همش میگی هیچی برام نکردی
 

غذایت غیبت است و هر چه نِفرت
شرابت خیبت است و هر چه نِقمت
 

میآری بر دهن نفرین و لعنت
زبانت سر کشی بر کفرِ نعمت
 

رَخت کفن بر تنِ من تو کردی
گور بابام برای من تو کندی
 

مادر تو بر گردنم سواره
مثل پری منت سرم میزاره
 

دید و خرید که وقت آن سر آید
جان و روان شوهرت در آید
 

شبانه روز گذر کنی به بازار
پوست سَرم کندی کردی تو آچار

 

هیکل تو دگر مثل یه فیله
گوشت مرا پزیدی کردی فیله
 

مدیونم و بُریده تا خِرْخِرْه

دست و تنم نکن دیگه تو أرّه
 

سفر شده ضمن دستور کارت
مثل خری بارت کشم کنارت
 

داد کشی برام بیار خادمه
رسم و رسوم و این دگر مَرامه
 

خدّامه گر بیارم پس تو کیستی؟
مادر بچه پس دگر تو نیستی
 

نعره کشی مرا سفر نبردی
چون گربه ای در کنج خانه کردی
 

گریه کنی برای من زار زار
بریم سفر با بچه ها بار بار
 

پول مرا هدر کنی خلاصه
عذرت همان که ریختت بی کلاسه
 

جیغ زنی که من میخوام کار کنم
خرج خودم، و یار و بازار کنم
 

مال و حسابی تلنبار کنم
شوهر خود زبانش افسار کنم
 

از جیغ تو سرم کردم تو چاله
کرَم کردی برام نکن تو ناله
 

زبان تو درازتر از قطاره
نیش تو هم سَمّیتر از یه ماره
 

میوه ی تو شبانه روز غیبت است
نگاه تو به کار من ریبت است
 

موی سرم زِ عربدت سفیده
خون دلم زِ نعره ات چکیده
 

من بدنم از دست تو خرابه
روح تنم بی کس و در عذابه
 

اسکلتم بر بدنم فُسیل شد
جانِ تنم بر پیکرم گسیل شد
 

گولم زدند که دخترک چه ماه ست
بر من نگفتند که دلش سیاه است
 

بیا خودت به همسرت فدا کن
حق خدا به شوهرت ادا کن
 

گر سجده بر غیر خدا قرار بود
سجده ی تو بر شوهرت روا بود
 

بر زن دوم مرا منع کنی
جیش زنان بر سر من جمع کنی

 

دستور تو نه قرآن است نه سُنت
شریعت است فرمان من نه حَرفت
 

عربده ات بر تن من چو خار است
مغز سرم از دست تو بخار است
 

نپندار زی زی و زن ذلیلم
وز چنگ تو در خانه من علیلم
 

بار دگر گر تو کنی فضولی
جفتک زنی نه رام شوی نه اهلی
 

رُویِ سرت دوتا سه تا میآرم
پشت سرت همسر چار میآرم
 

زِ دست تو چه دخترانی مانده
زِغیرتت بر من شدی فرمانده
 

رحمت تو بر خواهرانت کجاست؟
سِرشت تو بر همه شان بی وفاست
 

زحمتشان بر گردنم من کشم
برایشان نعمت و رحمت شوم
 

من میروم دنبال دُخْتِ دیگر
نجات دهم از سینگِلی یه خواهر
 

همیشه از دو زن شدن هراسی
سرگشته و دستپاچه و پلاسی
 

دو همسری برام عیبی نداره
سوم چارم در لیست انتظاره
 

بهش بگو دو همسری حلال است
شریعت خدای ذو الجلال است
 

تا سر نهد بر آنچه شوهرش گفت
غُرْ نزند گر زن تو شود جفت
 

پس همسر ت قبلِ عروسی ببین
حذر کن از بد خو، و عاری زِ دین
 

نقشۀ خود را شبِ حُجْلت بکَش
گربۀ خود را دمِ حُجْلت بکُش
 

هیبت خود از اولش نگه دار
تا نشود بر گردنت خر سوار
 

راز خودت به همسرت نکن فاش
در غارِ دل خفی کنش چو خفاش
 

گر نفس خود از راز دل شود تنگ
بر دهنِ غارِ دلت بِنَه سنگ
 

ورنه پشیمان شوی که ای کاش
نگفتمش راز دلم که شد آش
 

چو از قضا جدا شوی زِ هَر آن
زِ مکر و حیله اش نمانی امان
 

بندت کشد از گردنت چون الاغ
فاشش کند راز ترا شوی داغ
 

نزد دگر زنان رود کند تاز
راز ترا از دهنش کند باز
 

خلقت زن از اولش ضعیف است
در مکر خود ولی چه بس حریف است
 

ثروت خود بپوشان نگو جاش
چو نشنوی جان تنش شود لاش
 

هستی و مُلکِ خود زنت نشنود
گر شنود سوار کولت شود
 

هر چه دهی بس نکند زِ مالت
گر چه فدا کنی تو رأسِ مالت
 

این را شِنو از تنِ من نصیحت

بپرهیز همسر بی لیاقت

=============

علی مهدوی

alimahdavi2015@gmail.com

 


برای ارسال نظر وارد شوید و یا ثبت نام نمایید
     ثبت نام
 
برای این خبر نظری ثبت نشده است.
جستجو